قاضى ابرقوه

587

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

نه با ايشان جنگى و قتالى توانستيم كردن و نه از پيش ايشان توانستيم گريختن ، پس چون حال چنان بود ، پشت بداديم و هزيمت بر خود گرفتيم و ايشان در قفاى ما نهادند و همچون گوسفند هر كى را خواستند مىگرفتند و مىكشتند و هر كه را مىخواستند مىگرفتند و دست و پاى در بند مىكشيدند ، و اين همه سبب آن بود كه چون ما بنزديك لشكر محمّد رسيديم ، چهار هزار [ 1 ] سوار سپيد پوش ديديم كه همه بر اسبهاى أبلق نشسته بودند و تيغها كشيده بودند و روى در ما نهاده بودند ، چنان كه اگر لشكر روى زمين جمع شدندى با آن سواران برنيامدندى . أبو لهب ، چون اين سخن از أبو سفيان بشنيد ، دل تنگى وى زيادت شد ، گفت : آيا گوئى كه آن سواران كى بودند ؟ أبو رافع گفت : من آن سخن مىشنيدم و آواز دادم كه ايشان فريشتگان بودند كه از آسمان به يارى محمّد آمده بودند [ و ] به يارى لشكر وى . أبو لهب ، چون اين سخن بشنيد ، برخاست و طپانچه‌اى در روى من زد و خشم گرفت ، بعد از ان من با وى بخصومت در آمدم ، و من مردى ضعيف ، و او مرا بر زمين زد و بر سر من نشست و مرا مىزد ، چنان كه مرا بخواست كشتن ، و از مردان [ 2 ] عبّاس هيچ حاضر نبودند كه به يارى من آمدندى . و بعد از ان مادر فضل ، [ زن عبّاس [ 3 ] ] ، را خبر شد كه أبو لهب مرا بدان صفت مىزند ، چوبى برگرفت و از خانه بيرون آمد و آن چوب بر سر أبو لهب زد و سر أبو لهب بشكست و گفت : اى ملعون ، از بهر آنكه عبّاس حاضر نيست تو غلام وى بخواهى كشتن ؟ أبو لهب شرمسار و خجل برخاست و دست بر [ سر ] گرفت و باز خانه شد ، و هنوز يك هفته نبود كه آبله برآورد و بمرد ، و سه روز مرده نهاده بودند تا بگنديد و خويشان وى هيچ يكى بنزديك وى نمىرفتند و مىگفتند كه : رنج وى بما سرايت كند ، بعد از سه

--> [ ( 1 - ) ] در متن عربى ج 2 ص 301 عدد نيامده است . [ ( 2 - ) ] ساير نسخ : مردمان . [ ( 3 - ) ] از روا نقل شد .